خوب پیش رفتیم، بچه جان

به گزارش هیرکان هنر به نقل از فرهنگ آفرینان،هاپکینز داستان پسرکی تنها از پورت تالبوت، ولز، را تعریف میکند؛ کودکی که از سمت خانوادهاش نادیده گرفته میشد و در مدرسه به خاطر ضعف درسی، از سمت معلمش آیندهای جز «گاریچی بیمغز» شدن برایش پیشبینی نشده بود. او در دنیای خیال خود پناه گرفت و برای مقابله با قلدریها، نقابی از سردی و دوری گزینی به چهره زد؛ نخستین و ناخودآگاهترین نقشآفرینی عمرش. اما در این انزوا، استعدادی بی نظیر هویدا شد: داشتن حافظهای خارقالعاده. تماشای «هملت» اولیویه در دوازده سالگی، او را شوکه کرد و ناگهان توانایی حفظ کردن دیالوگها و متنهای بلند، تبدیل به تنها دارایی و سنگ بنای حرفهی آتیاش شد.
ریشههای خشمی که از کودکی همراه او باقی مانده بود، با ورود به محفلهای تئاتر بریتانیا در دهه ۶۰، به یک بحران بدل شد. با عمل نوشیدن به یک سنت خانوادگی و یک سنت تائتری پیوست و رگههای پرخاشگری ولزی درونش با الکل و غرور، شعلهور گشت. او تبدیل به فردی غیرقابل اعتماد شد؛ کسی که با کارگردانان درگیر میشد و زندگی مشترک اولش را با ترک همسر و دختر خردسالش در سال ۱۹۶۹، به تلخترین پشیمانی زندگیاش بدل کرد.



