یادداشت

ستاره‌ای در افق لنگرود، خورشیدی در آسمان کرج سوگ‌نامه‌ای در رثای استاد مرتضی نوربخش

به قلم: مهدی صدیقیان

برخی انسان‌ها فقط در یک زمان و یک مکان زندگی نمی‌کنند؛ آنان پس از رفتن نیز در حافظه جمعی یک شهر، یک نسل و یک زبان ادامه پیدا می‌کنند. زنده‌یاد استاد مرتضی نوربخش از همان آدم‌ها بود؛ از آن‌ها که حضورشان آرام بود، اما اثرشان عمیق، و فقدانشان خاموش است، اما سنگین.

آشنایی من با ایشان به 34 سال پیش بازمی‌گردد؛ زمانی که من نوجوانی جویای معنا بودم و در دبیرستان‌های کرج، در میان درس‌ها و دفترها، در پی نوری می‌گشتم که راه را روشن‌تر کند. در همان سال‌ها بود که با مردی آشنا شدم که در نگاهش وقار بود، در کلامش ادب بود و در رفتارش نوعی مهربانی کم‌ادعا موج می‌زد. او معلم ما بود، اما خیلی زود فهمیدیم که فقط یک دبیر ادبیات نیست؛ او انسانی بود که ادبیات را زندگی می‌کرد.

استاد نوربخش از حافظ و سعدی و صائب چنان سخن می‌گفت که گویی این شاعران نه چهره‌هایی دور در تاریخ، بلکه هم‌صحبتان هرروزه او هستند. وقتی شعری را می‌خواند، فقط معنی واژه‌ها را توضیح نمی‌داد؛ روح شعر را به کلاس می‌آورد. ما در کلاس او فقط صنایع ادبی و آرایه‌ها را نمی‌آموختیم، بلکه یاد می‌گرفتیم که چگونه باید به زبان فارسی احترام گذاشت، چگونه باید با کلمات زندگی کرد و چگونه باید پشت هر بیت، ردّ یک تجربه انسانی را دید.

سال‌ها گذشت. من نیز توفیق یافتم که در مسیر معلمی گام بردارم. از آن پس، نسبت ما از معلم و شاگردی به همکارى هم رسید، اما حقیقت این است که من در تمام این سال‌ها، در درون خود، همچنان شاگرد او ماندم. در جلسات ادبی، در نشست‌های فرهنگی، در محفل‌هایی که گاه در فضای ساده اما پرنور «امور تربیتی کرج» برگزار می‌شد، حضور او برای ما مایه اطمینان بود. اگر شعری می‌خواندیم، با حوصله گوش می‌داد؛ اگر نقدی داشت، با لطافت بیان می‌کرد؛ و اگر ضعفی می‌دید، آن را چنان می‌گفت که به جای شکستن، ساختن را در ما تقویت کند.

استاد مرتضی نوربخش از آن دست معلمانی بود که پیش از آموزش دادن، الگو بودن را بلد بود. متین بود، نجیب بود، اهل هیاهو نبود و از خودنمایی گریزان بود. در روزگاری که بسیاری، نام را بر معنا ترجیح می‌دهند، او معنا را برگزیده بود و به همین دلیل، نامش نیز ماندگار شد.

او در چهارم اردیبهشت ۱۳۴۲ در لنگرود چشم به جهان گشود؛ در شهری که بوی باران و شالیزار و مه، بخشی از هویت آن است. زادگاهش فقط محل تولدش نبود؛ ریشه‌های عاطفی و زبانی او نیز از همان‌جا سیراب می‌شد. هر کس شعرهایش را بخواند، ردّ باران‌های شمال، خاطره کوچه‌های خیس، و دلتنگی‌های یک روح لطیف را در آن‌ها می‌بیند. اما زندگی او فقط در همان اقلیم سبز نماند. در سال ۱۳۶۵ به کرج آمد و این شهر کوهپایه‌ای، خانه دوم او شد؛ شهری که بخش مهمی از عمر فرهنگی و آموزشی‌اش در آن گذشت.

او میان دو جغرافیا پلی از معنا ساخته بود: از لطافت شمال تا استواری البرز. در شعرش هم همین آمیزه دیده می‌شد؛ هم نرمی باران بود و هم صلابت کوه. شاید به همین دلیل کلامش برای مخاطب، هم دلنشین بود و هم استوار.

نوجوانی و جوانی استاد نوربخش با سال‌های دشوار انقلاب و جنگ هم‌زمان شد. این هم‌زمانی در روح و زبان او اثری ژرف گذاشت. او هرگز شاعری منزوی و بی‌اعتنا به درد مردم نبود. نسبت او با جامعه، نسبتی واقعی و مسئولانه بود. او جنگ را نه از پشت شیشه، که از متن تجربه نسل خود می‌شناخت. از همین رو، وقتی از میهن، شهید، ایثار یا رنج انسان معاصر سخن می‌گفت، کلامش تصنعی و شعاری نبود؛ از سر لمس بود، از سر درد بود، از سر باور بود.

در کنار این تعهد اجتماعی، وجه ادبی و پژوهشی او نیز بسیار برجسته بود. استاد نوربخش تنها شاعر نبود؛ محقق، منتقد، آموزگار و اهل تتبع نیز بود. آثارش گواه همین گستره‌اند. «باغ‌های نارون»، «به مقصد چشم‌های تو»، «سرزمین کودکی»، «کوچه‌های غزل»، «هزار گوهر»، «قیمت عشق»، «عشق‌های گمشده»، «شوخی جوهر»، «زندگی واژه‌ها» و «زمین گهواره شهیدان است» هر کدام پنجره‌ای به بخشی از جهان فکری و احساسی او باز می‌کنند.

در «باغ‌های نارون»، روح طبیعت و تأمل‌های انسانی به هم می‌رسند. در «به مقصد چشم‌های تو»، زبان او رنگی نوتر و تجربه‌ای مدرن‌تر پیدا می‌کند. «سرزمین کودکی» بازگشت شاعر به خاطرات و ریشه‌هاست. «کوچه‌های غزل» تسلط او را بر سنت کلاسیک نشان می‌دهد. و در «هزار گوهر»، چهره پژوهشگر و دقیق او آشکار می‌شود؛ مردی که ادبیات را نه تنها با دل، که با ذهنی منظم و ژرف نیز دنبال می‌کرد.

یکی از ویژگی‌های مهم شعر او، سادگیِ فریبنده آن بود. شعرش دشوارنویسی نمی‌کرد تا عمیق به نظر برسد. او از پیچیدگی بی‌فایده دوری می‌کرد و تلاش داشت حرف‌های بزرگ را با زبانی روشن و انسانی بزند. همین ویژگی سبب می‌شد مخاطب عام نیز با شعرش ارتباط بگیرد و اهل ادب نیز به آن احترام بگذارند.

بریده‌ای از یکی از شعرهای منتشرشده مرتضی نوربخش:

راه پُر از مسافرانی است

که با چمدان‌های خالی سفر می‌کنند

من هم یکی از مسافرانم

کسی از من سراغ فروشنده‌های سرِراهی را می‌گیرد

این سطرها بخشی از مجموعه شعر «به مقصد چشم‌های تو» است؛ کتابی از مرتضی نوربخش، شاعر معاصر، که در سه بخشِ شعرهای سپید، شعرهای آزاد نیمایی و غزل‌ها تنظیم شده است و گستره توانایی او را در قالب‌های گوناگون شعری نشان می‌دهد.

وقتی در این شعر از «مسافرانی با چمدان‌های خالی» سخن می‌گوید، در حقیقت تصویری از زندگی انسان امروز ترسیم می‌کند؛ زندگی‌ای که گاه سرشار از رفت‌وآمد، شتاب و جابه‌جایی است، اما ممکن است در عمق خود از معنا و دستاوردی ماندگار خالی بماند. در این میان، شاعر خود را نیز یکی از همین مسافران می‌داند و تجربه‌اش را صادقانه با مخاطب در میان می‌گذارد؛ نگاهی که شعر را به تأملی آرام درباره مسیر زندگی و آنچه در این سفر با خود می‌بریم تبدیل می‌کند.

سال‌ها در آموزش و پرورش خدمت کرد، با نشریات همکاری داشت، در محافل ادبی حضور مؤثر داشت و در داوری جشنواره‌ها مورد اعتماد بود. اما آنچه بیش از همه در خاطر ما مانده، نه عنوان‌ها و مسئولیت‌ها، که منش انسانی اوست. بزرگ‌ترین مقام او همان «انسان بودن» بود؛ باوقار، متواضع، اندیشمند و بی‌ادعا.

سرانجام، در ۶۳ سالگی، در زادگاهش لنگرود، بر اثر عارضه قلبی، چشم از جهان فروبست. این خبر برای همه ما تلخ بود؛ نه فقط به خاطر فقدان یک شاعر و معلم، بلکه به خاطر خاموش شدن چراغ انسانی که بسیاری از ما در روشنایی او راه خود را پیدا کرده بودیم. با این همه، مگر می‌توان گفت کسی که این‌همه در زبان و دل دیگران ریشه دوانده، واقعاً رفته است؟

استاد عزیزم، مرتضی نوربخش!

اگر در یکی از شعرهایت از مسافرانی گفتی که با چمدان‌های خالی سفر می‌کنند، امروز می‌توانم با اطمینان بگویم که چمدان تو سرشار بود؛ سرشار از واژه، اندیشه، نجابت، تربیت، ایمان، و خاطره‌هایی که در جان ما خانه کرده‌اند. تو دست خالی نرفتی. تو با میراثی از شعر، پژوهش، شاگرد، دوستدار و خاطره رفتی.

من، مهدی صدیقیان، به عنوان کسی که ۳۴ سال از محضر تو آموخت و در سایه حضورت بالید، شهادت می‌دهم که تو برای ما فقط یک نام در دفتر فرهنگ و ادب نبودی؛ تو بخشی از شناسنامه معنوی ما بودی. و امروز، در غیاب جسمانی تو، این وظیفه را بر دوش خود می‌دانیم که راهت را، منش‌ات را، و حرمت زبان و ادب را که تو به ما آموختی، زنده نگه داریم.

یاد تو در لابه‌لای کتاب‌هایت زنده است.

در «باغ‌های نارون» زنده است.

در «کوچه‌های غزل» زنده است.

در کلاس‌های درس، در حاشیه دفتر شاگردانت، در شب‌های شعر، در گفت‌وگوهای دوستانه، و در دل همه آنان که با تو زیسته‌اند، زنده است.

روحش شاد، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا