ویگل؛ شهری خوابیده در آرامش کویر

مهدی صدیقیان بیدگلی
سفر ما از یک صبح زود در کاشان آغاز شد؛ شهری که بوی گلاب و دیوارهای خشتیاش هنوز نفس تاریخ را در خود دارند. در کوچههای باریک خانههای طباطبایی و بروجردی قدم میزدیم و از پنجرههای رنگی نور به صورتمان میافتاد. اما مقصد واقعی ما جایی فراتر از زیبایی ظاهری بود؛ شهری که سالهاست زیر خاک مدفون است و تنها از خلال نامش، میشود گذر تمدنهای کهن را حس کرد: ویگل. راه آران و بیدگل از میان کویر میگذرد. جاده، آرام و خاموش، به سمت شرق امتداد دارد؛ جایی که زمین خودش را به شن و باد میسپارد. بوی گز و خاک داغ، با نسیمی ملایم همراه است. آران و بیدگل فقط یک شهر خشک کویری نیست؛ دیواری میان تاریخ و زیست امروز است. وقتی از میان محلههای خلوت آن میگذری، تصورش سخت است که در همین حوالی، در دل زمین، شهرهایی خوابیدهاند که روزی زنده و آباد بودهاند؛ ویگل و هراسگان، دو شهر تاریخی که به فاصلهی کمتر از یک کیلومتر از یکدیگر، دو قلب تپندهی تمدن باستانی آران و بیدگل بودهاند. مسیر ویگل از شرق بیدگل میگذرد. زمین نرم و روشن است، پر از بوتههای گز. هیچ تابلو، هیچ نشانهای نیست، اما هرچه پیشتر میروی، خطوط زمین تغییر میکند. تپهماهورهایی بلند و کوتاه دیده میشود؛ گویی خاک، چیزی را پنهان کرده و نمیخواهد لو بدهد. همینجا جایی است که باستانشناسان دانشگاه تهران، به سرپرستی دکتر محسن جاوری و با همکاری سازمان میراث فرهنگی اصفهان، از سال ۱۳۸۵ شانه به شانهی خاک زدهاند تا تاریخ را بیرون بکشند. دکتر حسن کریمیان، رئیس مؤسسه باستانشناسی، در گزارشی گفته بود: «ویگل، یکی از معدود شهرهای دوکانونی در تاریخ شهرسازی ایران است؛ شهری که نخستین قلعهاش از دوره اشکانی تا اوایل اسلام پابرجا مانده و قلعه دوم در دوره ساسانیان بنا شده است.» اینجا را که نگاه میکنی، نشانهی هر دو را میشود حس کرد؛ دو تپه بزرگ با فاصلهای تقریباً ششصد متری که روزگاری دو مرکز قدرت بودهاند و بینشان، خانهها، بازار، کارگران و کاروانهایی گذر میکردهاند. همین فضاست که شهر دوقطبی ویگل را ساخته بود. در مرکز محوطه تاریخی، آوار و خاک نیمهفرورفتهای هست که با دقت و آرامش باید به آن نزدیک شد. اینجا همان آتشکدهی ویگل است؛ قلب زندهی شهر در روزگار ساسانی. بنایی با نقشهای چلیپایی ـ چهارطاقی با چهار ورودی ـ که دیوارهایش روزگاری با رنگ قرمز اخرایی تزیین شده بوده. کف آن گچکاری شده و ردّ چند بار مرمت و بازسازی را میتوان در گرمای خاک دید. اما مهمترین و عجیبترین بخشش، آتشدان بزرگ در مرکز است؛ بنایی سنگی و گچی که پایهاش مانند یک نخل وارونه ساخته شده، با سیوهشت پره محکم و مغزی از قلوهسنگ و ساروج. چنین ساختاری در ایران بسیار نادر است. در پژوهشها آمده که این آتشکده مدتها استفاده میشده و بعدها، در آغاز دوران اسلامی، آتش خاموش شده و بنا تغییر کاربری یافته است. شاید هم همان زمان بود که شهر کمکم شروع کرد خاموش شدن. وقتی نزدیک آن ویرانه ایستادم، حس کردم صداهایی از میان خاک بلند میشود. شاید صدای مردی که آتش را روشن میکند، زنی که با کوزهای آب برمیگردد، یا کودکی که از میانهی بازار میدود. همه رفتهاند، اما روحشان، در گرمای بیپایان این خاک هنوز جریان دارد. باستانشناسان در پیمایشهایی که در محدودهی ۵۰ تا ۱۲۰ هکتار انجام دادهاند، سفالینهها و مواد فرهنگی متعددی یافتهاند: پارهسفالهایی از دوره اشکانی تا سلجوقی، با طرحها و لعابهایی که رنگشان هنوز در آفتاب برق میزند. این یافتهها نشان میدهد که حیات در ویگل از دوره پیش از میلاد تا حدود قرن چهارم هجری قمری ادامه داشته است. اما آنچه عجیب است، غیبت نشانههای جنگ و سوزاندگی است. هیچ اثر گستردهای از ویرانی وجود ندارد. این یعنی مردم ویگل شهر را آگاهانه و تدریجی ترک کردهاند. شاید کمبود آب، خشک شدن قناتها و تغییر اقلیم نقش داشته است. در منابع تاریخی هم آمده که اهالی شیعهمذهب این منطقه در دوران ملکشاه سلجوقی هدف حمله قرار گرفتند، اما با توجه به نبود آثار خشونت، بهنظر میرسد آن، تنها بخشی از داستان بوده؛ شاید فرسایش زمین و پایان منابع، علت نهایی مرگ آرام ویگل بوده است.
نام دو شهر ویگل و هراسگان در متون کهن هم آمده؛ در «دیوان ضیاءالدین ابیرضا حسنی راوندی» از قرن ششم هجری. هر دو در دل شن و ماسه پنهان شدهاند، در فاصلهای حدود هشتصد متر از هم با بررسیهای باستانشناسی، مشخص شده که هر دو شهر دارای بخشهای مشابهی بودهاند: قلعهای مرکزی، بازار، خانههای مسکونی، کارگاهها و محلههایی که روزگاری صداهایشان در کویر میپیچیده است. ویگل اما وسعت بیشتری داشته، حدود ۱۲۰ هکتار، و بهنظر میرسد مرکز سیاسی و مذهبی منطقه بوده است، با همان آتشکدهی چلیپایی و بقایای گچبریهای پرنقش. اما امروز، از آن شکوه فقط خاک مانده. خاک و چند دیوار نیمهفروریخته که از زیر بوتههای گز بیرون زدهاند. بااینهمه، هنوز که روی تپهها بایستی، نسیمی میوزد که انگار از گذشته آمده. دکتر کریمیان در گزارشی گفته بود که اگر همکاری نهادهای محلی فراهم شود، ویگل میتواند به پارک موزهای تاریخی تبدیل شود؛ جایی برای شناخت یکی از نخستین شهرهای سازمانیافتهی ایران. اما فعلاً بیشتر نقاط آن آسیب دیده یا در معرض غارت غیرمجاز قرار گرفته. بخشی از محوطه حتی به زبالهدانی محلی تبدیل شده است؛ سرنوشتی غمانگیز برای شهری که زمانی تمدن در آن میجوشیده. با ایستادن در آن سکوت، آدم در خود فرو میرود. شنهای ریز زیر پا میلغزند، صدای باد از میان شاخههای خشک گز میگذرد و آسمان بزرگ، گویی بر زمین خم شده. خاک بیدگل، نفس تاریخ را در خود نگه داشته: نه فریاد دارد، نه شکایت. فقط شن است و باد، و شهری که نمیخواهد هیچگاه سربرآورد، ولی نمیگذارد از یاد برود. غروب که به سمت کاشان برمیگشتیم، نور نارنجی آفتاب آخرین تپههای ویگل را رنگ میکرد. جاده سکوتی عجیب داشت. احساس کردم بخشی از من در همان خاک مانده؛ در دل آن آتشکدهی خاموش، در زوایای دیوارهای گلی که دیگر وجود ندارند. ویگل، فقط یک محوطه باستانی نیست؛ سندی زنده از همین خاک است که نشان میدهد تاریخ ایران فقط در تختجمشید و چغازنبیل خلاصه نمیشود. اینجا هم، در دل کویر مرکزی، شهری بود که با دو قلعه استوار، با بازار و آتش مقدس، زندگی را معنا کرده بود. وقتی از پنجرهی ماشین آخرین بوتهی گز را دیدم که در باد میلرزید، با خودم گفتم: شاید روزی دوباره کسی بیاید، خاک را کنار بزند و شهر را از نو تنفس دهد. شاید روزی آتش ویگل دوباره روشن شود.








