وقتی سفر، ریتم داستان را میشکند

به گزارش هیرکان هنر به نقل از مهر،فیلم «کوچ» به کارگردانی محمد اسفندیاری، با چهل دقیقه آغازین درخشان در فضای روستایی، رابطهای صمیمی و همدلانه بین مرادعلی و مادربزرگش شکل میدهد. اما با سفر شخصیتها به شهر، فیلم دچار گسستی محسوس در فضاسازی، ریتم و روایت میشود؛ گویی اثری یک دست به دو بخش مجزا تقسیم شده است.
متن اصلی کوچ شروع خوبی دارد. صحنههای ابتدایی در روستا، که مرادعلی پای قصههای مادربزرگ مینشیند، فضایی صمیمی و باورپذیر خلق میکند. به تدریج و به آرامی، رابطه میان مرادعلی و مادربزرگ شکل میگیرد و مخاطب همدلی خاصی با این دو شخصیت برقرار میکند. محمد اسفندیاری در مقام کارگردان تا زمانی که دوربیناش در روستاست، به خوبی از پس هدایت بازیگران، دکوپاژ و روایت برمیآید. این بخش، چهل دقیقه ماندگار از فیلم را تشکیل میدهد. در این قسمت، موانع دراماتیک به خوبی عمل میکنند و ریتم قصه هم متناسب با چنین داستانی پیش میرود.
آنچه این چهل دقیقه ابتدایی را جذاب میکند، خلق فضاسازی جذاب و انتقال درست تجربهای است که فیلمساز به دنبال آن است. با این حال، این فضاسازی قوت خود را با ورود کاراکترها به شهر از دست میدهد. تغییر ناگهانی فضا تنها مشکل این بخش نیست. در نبود نقاط عطف منطقی، ریتم داستان نیز دچار گسست میشود. گویی با ورود به شهر فیلم دیگری آغاز شده است. ریتمی که در بخش روستایی آرام و مطبوع بود، در شهر شتابزده و در عین حال کشدار به نظر میرسد. موانع دراماتیک جدید یا سطحی هستند یا آنقدر پررنگ پرداخت نمیشوند که بتوانند جایگزین تعلیقهای طبیعی بخش اول شوند. در این میان، نقاط قوت اثر نیز از بین میروند. صمیمیت موجود در رابطه مرادعلی و مادربزرگ جای خود را به مصائبی میدهد که حالا قاسم (نام جدید مرادعلی) در شهر با آنها دست و پنجه نرم میکند و به اندازه کافی برایش مقدمهچینی نشده. بنابراین آن همدلی اولیه تا حد زیادی کمرنگ میشود.



